به زیر زلفت این ماه است و یا رو
به روی ماه این شب است و یا مو
کنی گه صید دل از تیر مژگان
کنی گه قصد جان با تیغ ابرو
نخواهم دم زدن سحرآفرینی
به پیش چشم جادوی تو جادو
به لب خال تو را دل دید و گفتا
که جا در شکرستان کرده هندو
نخواهی گر گرفتار کمندمبه دوش افکنده ای بهر چه گیسوز بس داغ غم جانان گران استنگردد کوه و با او هم ترازو
قدم مگذاری جز بر دیده منکه جای سرو و باشد لب جونخیزد این خرامیدن ز طاووسنیاید این نگه کردن ز آهو
ندارم به قلبم من آرزویی
به جز آنکه ببینم ساقی مه رو
غمت در نهانخانه دل نشیند
بنازی که لیلی به محمل نشیند
مرنجان دلم را که این مرغ وحشی
ز بامی که برخاست مشکل نشیند
هر که از عشق تو دیوانه نشد آدم نیست
آدم آن است که از عشق تو دیوانه شود
یا ابا صالح مدد
خدارا دلم دگر ازاین بیش طاق ندارد
ترسم که یار ندیده تاب نیارد
+ نوشته شده در جمعه شانزدهم دی 1384ساعت 11:54  توسط منتظر
|
